تبلیغات سرود زندگی
طاق آمد طاقت من
لحظه ی بودن نبودن
سخت و بی فرجام و تنگ است
عاشقانه با تو بودن
دل نگاهت می پرستد،
بوسه ات خندیدنت را
لحظه ها را می پرستد،
لحظه ی بودن نبودن
اشک دیده باز بارید،
دیدگانم باز بارید
بارشش آرام می کرد،
درنبرد بی تو بودن
چشمه اش خشکیده اینک،
از نبرد بی تو بودن
خواهشی از دیدگانم ،
حفر چاهی در نبودن
ابرکی ابینه مشکی ،
رخنما می کرد هر دم
با خیالم باز بازی
در نبرد بی تو بودن
بازی ایام با من
در جدال این نبودن
با منی هر دم عزیزم
لحظه ی بودن نبودن
یک نفر بیمار
پشت یک دیوار
یک نفر قاضی
بودنش قاضی
این ور دیوار عالم رگبار
آن ور دیوار نم نمی جاندار
مرگ او حتمی ست این ور دیوار
حکم او این است این ور دیوار.
سگ در پی گربه ،گربه هم در پی موش
سگ به فکربازی ،گربه در جوش و خروش
نیزه ی پنجه رخ نما در کوش
یک برای گربه دیگری از پی موش
باز بازیست،بازی گربه و موش
گربه ی بازی گوش می دود در پی موش می زند بر سر موش
موش بیچاره پی سوراخی خاموش
گربه ی بازی گوش می کشد پنجه می زند بر دوش
موش ساکن ،موش خاموش
این نه همبازی ست از برای گربه ی بازیگوش
موش میگندد در نبرد موش با گربه ی بازی گوش
گربه سیرانه به مستی در جوش
مست سرخی شرابی جان نوش
می خرامید و به ره گیجوارانه میزدش آوای شادی هنجره در کوش
سگ صدایش را خورد
گربه را با معده ی پر موش یکجا برد
من سگم یا موش
با خیالش این دلم در جوش
به خرابه های خاموش افکار شوم با تو بودن پا....؟ نه،پا برهنه؟، نه.پای افزاری پولادین می خواهم زره ای چوبین با تلسم بودا. شاید،شاید افاقه کند،نه نمی خواهم.فرار جایز نیست.فرار؟ فرار نمی کنم.به چه می اندیشم؟ به دریا ،به غرق شدن در رویا ی فردا،به گزشتن از گذشته و رسیدن به فردا.به خودت هم ... ؟نه،راستش را نمی گویم.پس چرا این چنین بر دیوار میکوبم؟مگر با دست هم میتوان دیوار را کند و قفس را در هم شکست؟نه.نه.پس این تلاش بیهوده برای چیست؟از خویش بیزارم؟نه.پس چرا از گذشته ی خود می گزرم؟فردا را دوست دارم.مگر نه این است که که گذشته ها را فردا و فرداها تشکیل داده اند؟این گذر یا فرار تا کی ادامه دارد؟فرار نیست.نبرد است.من عاشق نبردم.نبرد با چه؟ با خودم؟ نبرد با سرنوشت.دوستش داری؟چه چیزی را میگویی؟خودم را یا هران چه از خود می دانم؟دوست؟نه.دروغ میگویی.دلیلی ندارم.او را می خواهی؟آری.چگونه می شود چیزی را خواست ولی دوست نداشت؟من به او عشق می ورزم.بهتر بگویم من او را بیش از عشق ونه برای عشق می خواهم.
با یک جمله با یک حرف
ای مه رخ عزیزم
عاشق خاموشی روشنی دردست
جامه اش گویا زبانش بستست
جسم ساکن،لب به لب بستست
موج افکارش همه به حکم قانون در بند آزادی حبس
بدنش در بندست
ترقی می کند حکم او بندست
وای خدایا این هوا سردست
من که عشقم سردیست بدنم در بند است
بند نافم حکم مرگم کردست
تکه ای گوشت مرا کم کردست
ای خدایا طفل مسکینت به تو بد کردست؟
قصه ی من قصه ی در دست
قصه ی نانمردمان در خرقه ی مرد است
آسمان از بطن بودن با من بیچاره در جنگست
مردمان فانوس در دست
فیتیله ها خاموش است
قحطی نفت است
قعر چاه دل قطره ای نفت است
سرخی اش ازسردی ایام رو سیاه گشتست
معنی قطره لحظه ای عشق است
مرگ این قطره قحطی عشق است
حکم مرگم زندگی در قحطی عشق است