تبلیغات
دست نویس

راحتش كنید

جمعه 9 مرداد 1388 02:51 ب.ظ

   زپپت باز ماندست                   
     حرف ها دارد بیرون می ریزد              
     خلاف شرع است                                       
     كلماتت را جمع كن زشت است.                            
     بچه پرو می گوید زیپ نمی خواهم!                               
     زنجیرش كنیم؟                                                                            
     نیازی نیست راحتش كنید!                                                                  آرام گرفت.                    



با تو بودن

جمعه 3 آبان 1387 04:02 ب.ظ

طاق آمد طاقت من

لحظه ی بودن نبودن

سخت و بی فرجام و تنگ است

عاشقانه با تو بودن

 

دل نگاهت می پرستد،

بوسه ات خندیدنت را

لحظه ها را می پرستد،

لحظه ی بودن نبودن

 

اشک دیده باز بارید،

دیدگانم باز بارید

بارشش آرام می کرد،

درنبرد بی تو بودن

 

چشمه اش خشکیده اینک،

از نبرد بی تو بودن

خواهشی از دیدگانم ،

حفر چاهی در نبودن

 

ابرکی ابینه مشکی ،

رخنما می کرد هر دم

با خیالم باز بازی

در نبرد بی تو بودن

 

بازی ایام با من

در جدال این نبودن

با منی هر دم عزیزم

لحظه ی بودن نبودن


دیوار

شنبه 20 مهر 1387 07:52 ب.ظ

یک نفر بیمار

پشت یک دیوار

یک نفر قاضی 

 بودنش قاضی

این ور دیوار عالم رگبار

آن ور دیوار نم نمی جاندار

مرگ او حتمی ست این ور دیوار

حکم او این است این ور دیوار.


ببر

دوشنبه 15 مهر 1387 10:14 ق.ظ

سگ در پی گربه ،گربه هم در پی موش

سگ به فکربازی ،گربه در جوش و خروش

نیزه ی پنجه رخ نما در کوش

یک برای گربه دیگری از پی موش

باز بازیست،بازی گربه و موش

گربه ی بازی گوش می دود در پی موش می زند بر سر موش

موش بیچاره پی سوراخی خاموش

گربه ی بازی گوش می کشد پنجه می زند بر دوش

موش ساکن ،موش خاموش

این نه همبازی ست از برای گربه ی بازیگوش

موش میگندد در نبرد موش با گربه ی بازی گوش

گربه سیرانه به مستی در جوش

مست سرخی شرابی جان نوش

می خرامید و به ره گیجوارانه میزدش آوای شادی هنجره در کوش

سگ صدایش را خورد

گربه را با معده ی پر موش یکجا برد

من سگم یا موش

با خیالش این دلم در جوش

 


نبردگاه درون

پنجشنبه 28 شهریور 1387 02:09 ق.ظ
طبقه بندی:دست نویس، 

 

به خرابه های خاموش افکار شوم با تو بودن پا....؟ نه،پا برهنه؟،  نه.پای افزاری پولادین می خواهم زره ای چوبین با تلسم بودا. شاید،شاید افاقه کند،نه نمی خواهم.فرار جایز نیست.فرار؟ فرار نمی کنم.به چه می اندیشم؟ به دریا ،به غرق شدن در رویا ی فردا،به گزشتن از گذشته و رسیدن به فردا.به خودت هم ... ؟نه،راستش را نمی گویم.پس چرا این چنین بر دیوار میکوبم؟مگر با دست هم میتوان دیوار را کند و قفس را در هم شکست؟نه.نه.پس این تلاش بیهوده برای چیست؟از خویش بیزارم؟نه.پس چرا از گذشته ی خود می گزرم؟فردا را دوست دارم.مگر نه این است که که گذشته ها را فردا و فرداها تشکیل داده اند؟این گذر یا فرار تا کی ادامه دارد؟فرار نیست.نبرد است.من عاشق نبردم.نبرد با چه؟ با خودم؟ نبرد با سرنوشت.دوستش داری؟چه چیزی را میگویی؟خودم را یا هران چه از خود می دانم؟دوست؟نه.دروغ میگویی.دلیلی ندارم.او را می خواهی؟آری.چگونه می شود چیزی را خواست ولی دوست نداشت؟من به او عشق می ورزم.بهتر بگویم من او را بیش از عشق ونه برای عشق می خواهم.


تباهی

پنجشنبه 28 شهریور 1387 02:09 ق.ظ

با یک جمله با یک حرف
هزار مرده بی حرف
یک نفر زخمی
 یک نفر بی حرف
حرف من این است
کاش این حرف در درون می گندید
به تعفن به تباهی میرفت.


باران

سه شنبه 26 شهریور 1387 04:09 ق.ظ

ای مه رخ عزیزم
از قلب خود نویسم
از لاله سوز قلبم
از عشق می نویسم
آتشفشان قلبم بالا برد فشارم
آتشنشان چشمم مرحم گذارد این غم
فیتیله ی دل من نمناک بود و بی غم
باور نمی توان کرد
آتش توان گرفتن با تک نگاه یارم
من صد هزار دیده در عمر خود بدیدم
با خیره گی بجستم یارا تورابدیدم
من بودنت هزاران بار از خدا بخواهم
شاید شود دلیلی باز دیده ات ببینم
روزی هزار بار آن دم را من به دیده ببینم
من آن صدای ساکت در گوش خود بچینم
باران دیدگانت من در خیال دیدم
در دم به چشم گفتم
آری.
آری ببار باران، باران جاودانی


قحطی

یکشنبه 17 شهریور 1387 04:09 ق.ظ
طبقه بندی:دست نویس، 

 

عاشق خاموشی روشنی دردست

جامه اش گویا زبانش بستست

جسم ساکن،لب به لب بستست

موج افکارش همه به حکم قانون در بند آزادی حبس

بدنش در بندست

ترقی می کند حکم او بندست

وای خدایا این هوا سردست

من که عشقم سردیست بدنم در بند است

بند نافم حکم مرگم کردست

تکه ای گوشت مرا کم کردست

ای خدایا طفل مسکینت به تو بد کردست؟

قصه ی من قصه ی در دست

قصه ی نانمردمان در خرقه ی مرد است

آسمان از بطن بودن با من بیچاره در جنگست

مردمان فانوس  در دست

فیتیله ها خاموش است

قحطی نفت است

قعر چاه دل قطره ای نفت است

سرخی اش ازسردی ایام رو سیاه گشتست

معنی قطره لحظه ای عشق است

مرگ این قطره قحطی عشق است

حکم مرگم زندگی در قحطی عشق است


  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :